خوشامدگویی به پائیز به سبک "گارسیا مارکز"

    با وجود تمام اشتباهات، مصیبت ها، بی بند و باری های اخلاقی و جنسی و همه لغزش های "فلورنتیو" که بیشتر صفحات کتاب "گارسیا ماکز" رو به خودش اختصاص داده بود، عشق "فلورنتیو" به "فرمینا" برام قابل تقدیر و تحسینه.

     خواستم یه متن خوب بنویسم. دلیلش شاید اومدنپائیزبود. به جایی نرسیدم. البته که همیشه به همه خواسته هاش نمیرسه آدم! تازه مگه اجباری بود که وقتی پائیز شروع میشه  حتما باید مطلبی مینوشتم و قالب وبلاگ رو عوض میکردم و مثل کسی که منتظر مهمون تو خونه اش "بست" نشسته باشه چشم به کامنتهایی می دوختم که با تعریف و تمجیدهای کلیشه ای از نوشته های بی سروته و گاه فیلسوف مآبانه و گاه شبه روشنفکرانه ام خسته تر از قبلم میکنن؟ میدونم چیزی که نیاز دارم، این نبود و نیست.

پاییز هم اومد و من شاید احساس میکردم به عنوان یه "پائیزی" با اومدنش باید "دینی" رو نسبت بهش ادا میکردم. شایدم بخاطر همین بود که "عشق سالهای وبا"ی گارسیا مارکز رو کنار گذاشتم و شروع کردم به نوشتن. اما احساس کردم در این نوشتن حس "اجبار"ی هست که بدجوری آزارم میداد و زودتر از اونچه که حدس میزدم فهمیدم که خودم رو مجبور به نوشتن کردم.

     ندونستم از چی باید نوشت، هر چند در عین حال احساس میکردم "نوشتنی"ها، کم هم نیستن. پس باید قبول میکردم که خود "من" دیگه کم آوردم و حتی با "نوشتن" هم نمیتونم خودم رو ارضاء کنم. و این هیچ هم بدور از انتظارم نبود؛ یه ذهن آشفته بیشتر از این هم نمیتونه از خودش بارقه امیدی تو نوشتن نشون بده!

اما!

 .....اما برای فرار از سکوت خسته کننده ای که روزبروز خسته تر و عصبی تر از گذشته ام میکنه؛ برای فرار از اشتباهات مداوم و دنباله داری که گاه برام لذت بخش و گاه برام زجر آورن؛ و حتی همین درد و زجر هم مانعی بر سر راه اصرار و لجبازی ام  برای ادامه این اشتباهات نیست و نمیخوام باشه؛ برای فرار از خاطرات روزهایی از گذشته  که به ذهنم هجوم میارن، که وقتی به "علت و دلیل" اصرار تکرارشون تو ذهنم کنجکاو میشم و فقط و فقط یک دلیل قانع کننده برای این تکرارها و اصرار به "تکرار شدن" ها پیدا میکنم و اون "آرامش" و "بی فکری محض"ی هست که گهگاه در همون گذشته ها بهش دچار میشدم و تو این روزای آشفتگی و خستگی، مشتاقانه به دنبال اون آرامش و بی فکری محض اون روزها میگردم؛ روزهایی که اینقدر حرص برای حرص خوردن، اینقدر ترس برای ترسیدن، اینقدر یاس برای مایوس شدن و اینقدر فکر برای فکر کردن ام نبود اما حداقل "دوست داشتن" بود و البته خیلی چیزها برای "دوست داشتن"؛ برای فرار از خیلی ها و خیلی چیزها و برای فرار از این اوهام و افکار به" نوشتن" رو میارم. وقتی در این "نوشتن" هم دوباره خودم رو اسیر "اجبار و اضطرار" می بینم، پشیمون میشم و دوباره برمی گردم  تا سرنوشت "فلورنتینو" رو دنبال کنم.

پائیز چه با خوشامدگویی من و چه بدون اون بالاخره شروع شد. و شاید بتونه دست کم خستگی ناشی از یکنواختی کسالت آور تابستون رو تا حدودی از بین ببره............ و تنها چیزی که این روزها، شاید تا حدودی تونسته بود لذت و آرامشی رو بهم برگردونه، جمله های تکون دهنده کتاب "مارکز" بود که مجبورم میکرد چند سطر به عقب برگردم و دوباره و دوباره، با تمرکز و لذت بیشتری شروع به خوندنشون کنم! پس خودم رو قانع به همین خوشامدگویی ساده به پائیز کردم و باز به کتابی پناه بردم که صفحات آخرش زیر دستم در حال ورق خوردن بود و نمیدونم چه مدت دیگه ای باید صبر کنم، که بعد از خوندن چندین و چند کتاب، کتابی رو تجربه کنم که آرامش رو بهم برگردونه. آرامشی که با "عشق سالهای وبا" تجربه کردم !

 

-          ......... ولی خیلی زود به این نتیجه رسید که همه انسانها با زایمان مادرانشان به دنیا نمی آیند، بلکه بارها و بارها بدلیل کسب تجربیات تازه، زاده میشوند.

-          .......... از جمله اینکه هر فردی میتواند در آن واحد عاشق چند نفر باشد؛ همان غم و اندوه عاشقی را با هر یک از آنها احساس کند، ولی به هیچ یک از آنها خیانت نورزد!

-          در حالی که روی اسکله قدم میزد و این افکار را در ذهن می پروراند دچار خشمی ناگهانی شد و زمزمه کرد؛ انگار قلب من، بیشتر از یک فاحشه خانه اتاق دارد!

-          هرگز نمیتوان به یک سگ پیر و کارآزموده حیله تازه ای یاد داد.

-          عشق مفرط به همان اندازه عاشق نبودن بد است.

-          ما مردان قربانیهای مظلوم پیشداوریها به حساب می آئیم، در صورتی که اگر زنی تصمیم بگیرد با مردی همبستر شود از هر دیواری بالا میرود، از هر مانعی می پرد، همه برج و باروها را با خاک یکسان میکند، همه جنبه های اخلاقی را نادیده میگیرد، حتی خدا را هم فراموش میکند و از خشم او نمی ترسد.

-          روزی در چهل سالگی، در کلاس درس با لحنی آمیخته به شوخی و جدی به دانشجویان گفت: آنچه در زندگی کم دارم کسی است که بتواند مرا درک کند.

-          اشکی که پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز از ریزش آنها جلوگیری کرده و با بغض آنرا فرو برده بود. 

  پائیز فصل خوبی برای خوندن این کتابه.                           پائیزتون مبارک

 

/ 4 نظر / 7 بازدید
میترا نصیری

سلام وبلاگ قشنگی و پر محتوی داری به وبلاگ منم سری بزن تا با هم بیشتر همکاری کنیم ، مطمئن باش بدون هیچ هزینه و وقت ، اصلآ بدون کلیک روی تبلیغات و عضو شدن تو سایتهای مختلف می تونید درآمد داشته باشی مهم اینکه هر وقت که تو اینترنت بری حالا هرکاری داشته باشی دانلود کردن یا وبلاگ update کردن و غیره برات درآمد حساب می شه چیزی واقعا از دست نمی دی حتی اگه وقتی براش نذاری هر 5 ماه $20 می گیری

وحید

من که بالاخره سر در نیاوردم می خوای در مورد پاییز بنویسی یا در مورد "مارکز" یا در مورد "نوشتنت"‌بنویسی! که هر کدوم اینا می تونست یه پست جداگانه باشه و کامنتهای زیادی هم به همراه داشته باشه. من اصلا "آرامش" رو با "بی فکری" مترادف نمی دونم. به نظرم اون آرامشی که با بی فکری همراه باشه اسمش آرامش نیست، بی خیالیه! آرامش اونه که با همه دانستن ها و شنیدن ها و مواجه شدن ها با سختیهای زندگی، آدم بتونه برای خودش ایجاد کنه و اینچنین آرامشی ارزشمنده. اما در مورد "فلورنتینو" و "فرمینا" و "مارکز" هم حرف برای گفتن زیاده. شاید تو کامنتای بعدی یا با یه پست جدید تو وبلاگ خودم.

مریم مجیدی

آره ماركز خوب زنها رو شناخته كه اينجور راجع بهشون نوشته زنها واسه اينكه كاري بكنن حتي از خشم خدا هم نميترسن و چيزي جلودارشون نيست و اينكه منم به شدت به كسي احتياج دارم كه دركم كنه كاملا‌‌ بدون سوال كردن بدون توجيه كردن بدون نصيحت كردن بدون مواخذه كردن.فقط بشينه و حرفامو بشنوه و دركم كنه اه كه پاييزه پاييزه برگ درخت ميريزه هوا شده كمي سرد روي زمين پر از برگ

سایبان

1 مهر 88 !! پاییز! چه فصل عجیبیه , تمام وجود ادم رو پر میکنه... دلم ابان میخواد,دلم ابان میخواد,دلم ابان میخواد.... چقدر این خردادهای لعنتی کش میان و این بهار و تابستون لعنتی نفس منو بند میاره... و این جمله های اخر چقدر هر کدومشون سنگین اند و کافی اند برای داغون کردن ادم: هر فردی میتواند در آن واحد عاشق چند نفر باشد؛ همان غم و اندوه عاشقی را با هر یک از آنها احساس کند، ولی به هیچ یک از آنها خیانت نورزد! قلب من، بیشتر از یک فاحشه خانه اتاق دارد! در صورتی که اگر زنی تصمیم بگیرد با مردی همبستر شود از هر دیواری بالا میرود، از هر مانعی می پرد، همه برج و باروها را با خاک یکسان میکند، همه جنبه های اخلاقی را نادیده میگیرد، حتی خدا را هم فراموش میکند و از خشم او نمی ترسد... (ولی اینجا ایرانه و عشق زنها هیچ وقت جدی گرفته نمیشه حتی اگه از دیوار چین هم بالا برن ...)