فاقد عنوان (مطلب حتما که نباید تیتر داشته باشد!)

    دراز کشیده­ام. نه آنکه آرامم، و نه آنکه مضطرب. دستی به زیر سر و دستی بر روی سینه. به سقف اتاق نگاه می­کنم. و فکر می­کنم به فرصتهایی که در زندگی سوزانده­ام و هر روز بدتر از دیروز در حال سوزاندنشانم. دود این سوختن بدجور چشمانم را می­سوزاند؛ و احساس این سوزش کار زیاد سختی نیست. چیزی نمانده 32 سالگی را هم تمام کنم. اوایل، مرور این اعداد و ارقام برایم وحشتناک بود؛ درست مثل جماعت اُناث. میترسیدم، خوف مسخره­ای برم میداشت، "مسخره" از آن جهت که هیچ کاری از دستم بر نمی­آمد که خودم را دلداری دهم. بعدها اما دیدم اصلاً نیازی به دلداری نیست. عادت کردم، به آن خو گرفتم، و یحتمل یکی از راه­های کنار آمدن و پس زدن این ترس، آن بود که سالروز تولدی در کار نباشد یا اگر هست کم سر و صداتر و تا حدی توأم با بی­تفاوتی باشد. انگار صورت مسأله را که پاک میکنی، خود مسأله هم خودبخود پاک می­شود. یعنی تو متولد 16 مهر باشی و از 15اُم ماه بپری به 17اُمش. اینطور میشود که اصلا متوجه نشوی یکسال بزرگتر شده­ای؛ اینکه خود را به نفهمی عامدانه بزنی و خودت را درازگوش فرض کنی. اکنون دیگر از آن ترس خبری نیست. جایش را داده به نوعی بی­تفاوتی؛ یا بی­خیالی. انگار دست و پایت را به صندلی اتومبیلی بسته­اند که با سرعت 200 به دره نزدیک میشوی. نه از ترمز دستی خبری هست که با آن سرعت اصلاً بود و نبودش توفیری ندارد، نه از پدال ترمزی و نه احتمالاً صندلی اِجِکت (خنده ندارد! نسل جدید پرایدها مجهز به این سیستم­اند).

. . . و همین بی­خیالیست که باعث پرش­ام از 15 به 17می­شود. بی­خیالی محض هم نیست، اما هر چه هست، "بی­خیالی" با مُسماترین اسمی­ست که می­تواند برازنده­اش هم باشد. "محض" هم نیست، چون گاه بر سر پریدن و نپریدن دو دل می­شوم. به شک می­افتم و گاه باز همان خوف عجیب هر از گاهی (نه مثل سابق) سرک می­کشد به زندگی­ام و بدجور گریبانگیرم می­شود. اینها داستان و خیالات و اوهام نیست که می­نویسم؛ و نه برای آن است که چیزی نوشته باشم. این عین واقعیت زندگی من است که هر وقت ترمز زندگی­ام را می­کشم و گوشه­ای پارک میکنم و فقط کمی وسواس­تر می­شوم در "چگونگی" زندگی­ام، سر تا پای وجودم را در بر می­گیرند. من هنوز کتابم را ننوشته­ام که مورد تحسین خوانندگانم باشد. هنوز بهترین نقش فیلم را بازی نکرده­ام که بینندگانم چندین و چند جمله از دیالوگ­هایم را در ذهن داشته باشند. هنوز بهترین غزلم را نسروده­ام، که پسری برای دختر مورد علاقه­اش بازگو کند! من هنوز دراماتیک­ترین نقش را بر روی سِن تئاتر ایفا نکرده­ام که مورد تشویق حضار باشم و در عین حال از ته دل بخندانمشان. هنوز طرح بهترین اثر نقاشی­ام را نکشیده­ام. هنوز نُت گوش نوازترین موسیقی مدنظرم را ننوشته­ام. هنوز دست پیرمرد نابینای شهر از این ور خیابان تا آنور خیابان در دستم نبوده که شنیدن دعایش بخشی از شیرین­ترین لحظه­های زندگی­ام باشد. هنوز قاب عکسی نساخته­ام که کسی عکس دخترش یا همسرش را درون قاب دست­سازم بر روی میز کارش ببیند. تابلوی معرّق تازه­ای کار نکرده­ام که خودم با تحسین نگاهش کرده باشم. هنوز جرات آنرا نداشته­ام که سری به آسایشگاه جذامیان زده باشم و بر سر سفره­شان بنشینم. دل و جرات آنرا نداشته­ام به یتیمخانه­ای سر بزنم که دختر کوچکی را به فرزندی قبول کنم. گاری دستی پیرمرد نان خشکی محله را نگرفته و با خود نکشیده­ام. از دار و ندارم پولی، سرمایه­ای یا چیزی به کسی نبخشیده­ام که به فکر برگشتش نباشم. با جانباز و اسیر جنگ ننشسته­ام که گپ و گفت کنم. به آسایشگاه سالمندان سر نزده­ام که هر از گاهی دل یکی را شاد کنم. من هنوز کف پای مادرم را نبوسیده­ام و گاه تنم میلرزد از اینکه یک روز کسی از پشت تلفن خبر . . .

بعضی­ها، خداوندِ کارهای نیمه تمامند. من نیز جزئی از همینانم. با اینهمه کار نکرده و عمر رفته، باز آخرین کتابی که نصفه و نیمه از دستم ول شده باشد و در گوشه­ای خاک بخورد را بیاد ندارم، آخرین نسکافه­ای که با لذت و در آرامش خورده­ام را بیاد ندارم. آخرین پیاده­روی عمرم که ششدانگِ یک ذهن متمرکز را در اختیار داشته باشم را بیاد ندارم.

دراز کشیده­ام. نه آنکه آرامم، و نه آنکه مضطرب. دستی به زیر سر و دستی به روی سینه. به سقف اتاق نگاه میکنم. می­اندیشم انسان حتی اگر "آتئیست" هم بوده باشد و زیاد درگیر اول و آخر کار و مسائل اُخروی و ماوراءالطبیعه هم نباشد، بهرحال شاید غیرتی دست دهد و  خود را مجاب بداند در قبال روزهای پشت سر نهاده­اش لااقل جوابگوی منطق پرسشگر خود باشد. هرکسی حرفی باید داشته باشد برای زندگی اش، برای زیستنش. حرف من چیست؟ این همه عمر برای چیست؟  

/ 0 نظر / 16 بازدید