بدون شرح

گفت: خسته نمیشی از این همه رفتن و اومدن و مسافرت اجباری؟

-          خستگی نداره که! من یک سوم راه رو موسیقی گوش میدم. یک سوم دیگه اش رو چرت میزنم و یه سوم آخریش رو هم خواب میبینم.

-           خواهرم گفت: ولی هیچ شبیه آدمایی نیستی که فردا امتحان دارن. نه هیجانی، نه استرسی، نه ناراحتی ای و ...

-          مگه قیافه اونایی که امتحان میدن چه شکلیه که من شبیه اونا نیستم؟ در ضمن همیشه یادت باشه که تکرار موجب عادت میشه!  به این سن و سال چیزی به اسم امتحان رو معمولا میشه به مسخره گرفت.  بعیده که بگم استرس دارم و یا . . . اما خسته ام. واقعن خسته!

-          بابا برگشت و گفت: آره دیگه! پول رو که میریزه به حساب دانشگاه، خیالش تخته که ترم رو هم پاس کرده ؛ ولی دریغ از یه نمره ای که ما دیده باشیم تا حالا ازش!

-          گفتم هیچ دقت کردی از اول دبستان تا حالا همیشه چشمت دنبال نمره هام بود که مثلا بگم امسال شاگرد دوم شدم یا که سوم و اول؟ ولی انصافن هیچوقت ازم ناراضی نبودی. بودی؟ بعد این همه سال تو بازم چشمت  دنبال کارنامه منه؟ این همه سال گذشته! ولی تو، تو همون کلاس اول و دوم و پنجم موندی و عادت کردی با ذوق زدگی بیام و نمره هام رو بهت نشون بدم و من اون روزا رو خیلی وقته که پشت سر گذاشتم. البته هیچ تقصیری هم نداری. بچه هر چند سالش هم که باشه بازم برای پدر و مادرش همون بچه ست. منم برات همون بچه ای هستم که بزور کلاس اول بردیش و بعد تونستم روپای خودم مثل بقیه وایستم و تو آخر هر سال به نمره هام افتخار کردی. شبیه ماشین فولکس واگنی بودم که فقط واسه استارت اولش یه خورده زور زدن و هل دادنش لازم بود.

      دست بردار پدر من! فرض کن یکی از نمره هام شده 5/15 . بالاخره که چی؟ یکی میگیره 20، یکی 12، یکی 75/17 و یکی هم 5/15. فعلن که قرعه کشی کردن و نمره 5/15 شده به اسم بنده.

اما واقعن خسته ام!  از تمام این مدتی که حتی یه کتاب درست و حسابی واسه خوندن دستم نگرفتم و مجبور شدم " فصلنامه کلیات ماه"رو ورق بزنم و واسه امتحان، چرندیات فلان دکتر و استاد رو بخونم و حفظ کنم؛ خسته شدم از فرصتهایی که واسه قدم زدنای طولانیم مجبور شدم پشت میز مطالعه بنشینم و فرمول هایHTML  و پایگاههای اطلاعاتی رو بخونم. خسته شدم از اینکه مجبور شدم به جای لذت بردن از بازی یوونتوس، استرس اینو داشته باشم که شاید اتوبوس تاخیرش زیاد بشه و امتحان ساعت 8 صبح فردا رو از دست بدم؛ خسته شدم از . . . و البته ناراحتی هم هست. از بابت هر اونچه که موقتن ازشون فاصله گرفتم و ناامیدی و یاس داشتم از تحمل وضعیت دردآور و سختی که روزبروز برام غیرقابل تحمل تر میشد و با این دور شدن و انزوا ، انتظار تلاطم و تشویش برام دور از ذهن هم نبود. اما چیزی که بهش رسیدم آرامشی نسبی بود که ارزش این "ریسک" رو داشت. ریسک جدا شدن از شرایط گذشته و تجربه یه محیط جدید.

 نتیجه، نتیجه ایده آلی نیس و هیچوقت هم نمیتونه باشه. اما باز تحمل شرایط کنونی از شرایط قبل، آرامش بخش تر و تسکین دهنده تره.

نوشتم. چون نیازم به نوشتن بود. بعد از این خستگی های طولانی امتحانات و محیط کار و ...

نوشتم نه برای جار زدن و فریاد کشیدن و نه برای پنهون شدن پشت کلماتم، و نه برای شکستن سکوت طلاوارم؛ که انصاف نبود تحمل شرایط کنونی، قضاوت های غیر منصفانه ای رو در پی داشته باشه که سابقه دوستی ها و محبت ها و دوست داشتن و دوست داشته شدن ها رو زیر سوال ببره. 

با این وجود خوشحالم. خوشحالم از چیزی که در طول این مدت بدست آوردم. چیزی که بی نهایت خوشحالم میکنه، بهم هیجان میده؛ حتی اگه از انتهای این هیجان اطمینانی نداشته باشم. میگن" زندگی مثل بادبادکیه تو دستای یه بچه که همیشه ترس ترکیدن اون بادبادک، لذت داشتنش رو از بین میبره"

نمیخوام خودخواهانه صاحب لذتی بشم، ولی از طرفی هم احساس ترس از"ترکیدن این هیجان" برام غیر قابل تحمله. شاید این عین خودخواهیه؛ شایدم غرور! شاید لجبازی و شایدم هیجان زدگی! و شاید دوست داشتن و دوست داشته شدن. اما هر چی هست نمیخوام از دستش بدم! 

دوبیتی های مشیری رو زمزمه میکنم و زندگی رو با این تجربه اش به همین شکل دارم مزمزه می کنم!

 

گفتی که چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه، شبی میکشم از پنجره سر

اندوه! که خورشید شدی تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی وقت سحر!

 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
پوربایرامیان

"اما چیزی که بهش رسیدم آرامشی نسبی بود که ارزش این "ریسک" رو داشت. ریسک جدا شدن از شرایط گذشته و تجربه یه محیط جدید." "نتیجه، نتیجه ایده آلی نیس و هیچوقت هم نمیتونه باشه. اما باز تحمل شرایط کنونی از شرایط قبل، آرامش بخش تر و تسکین دهنده تره. " و ... دقیقا نمی دونم منظورت از این جملات چیه ولی امیدوارم یعنی دوست دارم اون برداشتی نباشه که من ازش داشتم. شاید یه چیزی از گذشته که عین سریش و عین آدامسی که به موی سر آدم می چسبه و جداشدنی نیست من بودم. شاید اگه این گذشته هم مزاحمت نمی شد این آرامش نسبیت بیشتر می شد. امیدوارم بقیه هم مثل من از جملاتت برداشت نکرده باشن. شاید بعضی اوقات برای اینکه ثابت کنیم به یه چیزایی ارش قائلیم و خیلی برامون داشتنش مهمه اینه که همه چی رو نگیم حتی اگه بهش اعتقاد کامل داشته باشیم. شاسکول جان من از آخر این بازی می ترسم ولی مطمئنم اگه بخواد چیزی تموم بشه و همه بخوان برن کنار من تا آخرش هستم حتی اگه بدترین برخوردها و حرفارو بشنوم. مهدی جان قربونت برم به نظر من این رسمش نیست. حالا بشین و کلاتو قاضی کن. من هستم هم بهت زنگ میزنم هم بیام تبریز اولین جایی

پوربایرامیان

که برم خونه ی شماست. پشت قاب شيشه پنجره اي که شباي منو با خود مي بره جايي که گذشته هام مثل تصوير از تو قابش مي گذره پشت قاب بي نفس مثل او پرنده که دلش گرفته تو قفس مثل يه حقيقت رفته به باد منو با خود ميبره مثل يه رويا توي خواب شهر من من به تو مي انديشم نه به تنهايي خويش از پس شيشه تو را مي بينم که گرفتي مرا در بر خويش من وضو با نفس خيال تو ميگيرم و تو را مي خوانم و به شوق فردا که تو را خواهم ديد چشم به راه مي مانم تن من پاره اي از آن تن توست و قشنگترين شباي پر ستاره شب توست

رها

سلام " خورشید صفحه شب را گرداند تا روز دیگری آغاز گردد" بنظر شما بد نیست شرایط تو یه موقعیت دوام داشته باشه ؟ تو کودکی ، نوچوانی ،بزرگسالی .... کودکستان ... دبستان ... راهنمایی .... دبیرستان .. دانشگاه ... و الان یه موقعیت و شرایط جدید و بهتر . البته بنظر من . انشالله همیشه ایام بکامتون شیرین باشه [لبخند] و لبخند مهمان سیماتان [لبخند]